امام زمان

ای بنده من!هنگامی که تو به نماز می ایستی،
من چنان به حرفهایت گوش میدهم که گویی همین یک
بنده را دارم،ولی تو چنان با من حرف میزنی گویا چند خدا داری.
ای کاش شبی ظهور میکرد بهار
از کوچه ی دل عبور می کرد بهار
من زرد ترین قصه ی عشقم
یک لحظه مرا مرور میکرد بهار
اللهم عجل لولیک الفرج
داستانی زیبا برای شما
مادر اولم که ...
مادر پسر هشت ساله ای فوت کرد و پدرش با زن دیگری ازدواج کرد.یک روز پدرش از او پرسید:((پسرم به نظرت فرق بین مادر اول و مادر جدید چیست؟))
پسر با معصومیت جواب داد:((مادر اولی ام دروغگو بود اما مادر جدیدم راستگو است.))
پدر با تعجب پرسید:((چطور؟))
پسر گفت:((قبلا من هر چقدر با شیطنت هایم مادرم را اذیت میکردم می گفت اگر اذیتش کنم از غذا خبری نیست اما من به شیطنت هایم ادامه میدادم.
با این حال وقت غذا صدایم میکرد و به من غذا میداد،ولی حالا هر وقت شیطنت میکنم مادر جدیدم میگوید اگر از اذیت کردن دست برندارم به من غذا نمیدهد
والآن دو روز است که من گرسنه ام.))
یک روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد:
من دلم میخواهد یکی از اون بندگان خوبت را ببینم.
خطاب اومد:برو تو صحرا.اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه.او از خوبان درگاه ماست.
حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه.حضرت تعجب کرد که چطور به
درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست.از جبرئیل پرسید.جبرئیل عرض کرد:
الآن خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چیکار میکنه.بلائی نازل شد که آن مرد در یک لحظه
هردو چشمش را از دست داد.فورا نشست.بیلش را زمین گذاشت.گفت:مولای من تا تو مرا
بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم.حال که تو مرا کور می پسندی
من کوری را بیش از بینایی دوست دارم.حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده.رو کرد به آن
مرد و فرمود:ای مرد من پیغمبرم،مستجاب الدعوه.میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه؟
گفت:نه
حضرت فرمود:چرا؟
گفت:آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم
بخواهم